--------صدای خنده ی سعید هنوز تو گوشمه! هربار بلند تر از قبل! هربار رساتر از قبل! هربار فریادتر از قبل! بی آنکه دوباره بشنومش! ---------
اما اینها هیچ کدام چیزهایی نیست که می خواهم بنویسم. آنچه از این دیدار دو سه ساعته، شد شُک پنج شنبه تا نمی دانم کِیِ من، حتی دیدار چند ساعت بعدتر "حضرت پدر" با خانواده ی سعید نیست.
آمدم اینجا که بنویسم برای سعید و مگر نه اینکه آرمیتای پنج ساله گفت که بابا همین جا ست ولی ما نمی بینیمش اما او ما را می بیند... :
گفتم زندگی من حراج نیست!
دنیایم هم حراجی نیست!
آتش زدی!
فروختی اش؟!؛ دست باد دادی رفت؟!